تبلیغات |
Age Of Love - - - - Trip Love Omran |
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط امیر
| نظرات ()
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط امیر
| نظرات ()
با تو چی میشد با تو باشم حتی توی رویام
من تورو دوستت دارم اندازه ی دنیام
گریه ش میگیره آسمان برای من که تنهام
دوباره قطره های اشک من میریزه دونه دونه روی گونه هام
اگه تو نباشی یا ازم جدا شی سخته دیگه زندگی برام
چشمای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبهام
برای دیدن تو هر لحظه پریشونم
تو بیا قدرم بدون ای همزبونم
من مجنون اون نگاه پاک تو نگام کن
نگاهت قبله گاه این دل منه وجودت مرهمی برای دردم
اگه تو نباشی یا ازم جدا شی سخته دیگه زندگی برام
چشمای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبهام
می دانم هنگام مرگم بغض آسمان می شکند
دقایقی جسدم را زیر باران رها کنید.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط امیر
| نظرات ()
سیب عشق تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده ازدست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من
آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط امیر
| نظرات ()
خانه عشق
ذهن من خالیست از هر دغدغه
خالیست از فریادهای گنگ و نامفهوم
آسمان خالیست از ستارگان سرگردان
خانه ام خالیست بی تو !
خالی ات تنهاییم را بیشتر کرد
خالی ات خاکسترم کرد
خالی ات دردمندم کرد
بی تو هیچ پرنده ای پرواز نمی کند
بی تو دل ها مرده است . . . زندگی پائیز استدرها را باید بست . . . پای در این خانه نباید گذاشتاینجا خانه تنهائیست ، خانه مرگ است
خانه ایست که درد عشق نافرجامی را چشیده
خانه ایست شاهد عشق ، شاهد غم ، شاهد مرگ . . .
خانه ایست شاهد نگاه های دروغ
آجرها رنگ غم دارند
وحوضچه آن پر است از آبهای سیاه بدگمانی
وباغچه ای که پر است از درختان شک و تردید
وسایه بانی از دروغ و نفرت
خانه ویرانه ایست که دلش می خواهد
غبارش را کنار بزند
وزیر لب بارها و بارها می گوید
ای کاش من هم خانه عشق بودم !
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط امیر
| نظرات ()
سفر عشق
زندگی سفری است پر نشیب و فراز در جاده ناهموار سرنوشت و ما مسافرانی که ناچار به پیمودن این راه هستیم.سفر عشق حکایت مسافر غریبی است که دست پر توان سرنوشت او را به دامان پر حادثه سفری ناخواسته می اندازد که زندگی او را دگرگون می سازد .غم ها و شادی های این سفر بر روحش نشانی جاودانه حک می کند.
او می رود تا زندگی را فتح نماید ولی افسوس که دست بی رحم بیگانه ای تیشه بر ریشه این نهال تازه رسته می زند و تلخی و ناکامی شکست را به او می چشاند ریشه های سست نهال کوچک از خاک دور می ماند، اما بذر امید در وجودش همچنان میل به شکفتن دارد . . .
سفر عشق سفری از ذره است به بی نهایت .... سفر از دیروز است به فردایی مه آلود و مبهم سفر از تیرگی به نور و روشنی است، سفری که در کوله بار آن جز صداقت، پاکی، گذشت و مهربانی چیز دیگری نیست و مسافر آن انسان پاکباخته ایست که جرمی جز عاشقی ندارد.
او می رود تا به همه ثابت کند که عشق یعنی از خود گذشتن برای به معنا رسیدن... او می رود تا دیگران باور کنندکه برای رسیدن به مقصودباید ازجان گذر کرد و چه زیباست آن زمان که جاده های ناهموار زندگی زیر گامهای محکم او رام می شوند، امید فانوس راهش می شود و ایمان سلاح جنگ با مشکلات و سختیها و سر انجام او از بند رهایی میابد و تا اوج بودن سفر میکند.
به خاطر داشته باشیم هر گاه که عازم سفر شدیم آنگاه که دلمان از قطره قطره ها گرفت و هوای دریا به سر پر شورمان افتاد کوله بار خود را از ایمان، اراده، صداقت و امید انباشته سازیم و دستهای خالی امان را پر کنیم از عطر یاس و روحمان را چون زلال آبی چشمه، صاف و صیقلی نمائیم...
باشد که در سراشیبی پر خطر جاده پایمان نلرزد و نگاهمان به سوی فردایی روشن تیره و تار نشود...
باشد که با حضور سبز عشق رهسپار این راه سبز باشیم. . . . . نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط امیر
| نظرات ()
به حرمت یاس ها
سبز بودنم
دلیل شکوفایی،
خنده هایم
بازتاب بی غمی،
و نگاهم
پرتویی از روشنی نیست.
همه
سر پوشی است
بر گریه های شبانه ام
برای دیدن نیم سوخته دلم
اگر میل آمدن داری
برایم یک سبد یاس بیاور
پاهایم
هنوز به حرمت یاس ها
قدم بر می دارند.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط امیر
| نظرات ()
مسافر مهتاب
سیلی از خیالات
وقتی شب را
با سیلی از خیالات
مه گرفته می نگرم
تو را می بینم
فقط تو را
خنده ای آبی رنگ
بر لبانت نقش بسته
مثل همیشه
دو قطره مروارید شیشه ای
در چشمان سبز رنگت نقش بسته
و با باز شدن لب هایم
همچو باران می ریزند
و تو می روی
به سوی هیچ . . .
برای همیشه
و هیچ وقت باز نمی گردی !
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 فروردین 1388 توسط امیر
| نظرات ()
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 بهمن 1387 توسط امیر
| نظرات ()
آخر از عشق تو ساکن در کلیسا می شوم
میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم یا لباس عاشقی را از تنم بیرون کنید یا که من خاکستر کوی رفیقان میشوم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 بهمن 1387 توسط امیر
| نظرات ()
زایران دست خدا همراهشان ![]() |
|